توضیحات
معرفی کتاب “فقر احمق میکند”
مشهور است که محدودیت خلاقیت میآورد. البته که بیراه هم نیست. وقتی در تنگنای مشکلات و محدودیتها قرار میگیریم، سعی میکنیم با حداکثر تمرکز در کمترین زمان بهترین راه حل را انتخاب کنیم. این فرآیند گاهی ما را به راه حلها و دستاوردهایی خلاقانه میرساند که شاید در شرایط عادی هیچگاه به فکرش هم نیفتیم. همۀ ما گاهی چون مجبور بودهایم کارهایی را به سرانجام رساندهایم که شاید هیچگاه دوباره نتوانیم انجامشان دهیم.
اما سوال این است که آیا این «پاداشِ تمرکز» بیهزینه است؟ آیا در مقابل این نوآوریهای لحظهآخری چیزی را هم از دست میدهیم؟ در حقیقت پاسخ به همین سوال مبنای نوشتن کتابی شد توسط دو نفر از برجستهترین اندیشمندان حوزۀ اقتصاد و روانشناسی: الدار شفیر و سندهیل مولاینیتن.
کسی را تصور کنید که تا ضرب الاجل تحویل پروژه اش پنج روز فرصت دارد، تمام فکر و ذکر او مشغول به پایان رساندن آن پروژه است. گویی که در «تونلی» قرار گرفته که تنها آن پروژه را پیش رویش میبیند و هر آنچه غیر از آن است خارج از تونل، خارج از دید و خارج از ذهن اوست. این شرایط باعث میشود کارایی او برای انجام آن پروژه افزایش یافته و شاید کاری یک ماهه را در پنج روز به اتمام برساند.
اما این تمام ماجرا نیست. مسئله از جایی کمی پیچیدهتر میشود که بدانیم بخشی از آنچه خارج از این تونل مانده اهمیت زیادی برای او دارد و فراموش کردنش با هزینه هایی همراه خواهد بود. شاید اولین سالگرد عروسی که فراموش کردنش ممکن است یک عمر تلخ کامی به همراه داشته باشد؛ شاید فراموشی پرداخت بدهی یا قسطی که ممکن است هزینههای سرسامآوری را به او تحمیل کند؛ شاید فراموشی تماس کاری مهمی که می توانست فرصتی استثنایی باشد.
اینها هزینۀ درگیر شدن ذهن فرد و قفل شدنش در تونل کمیابی است. کمیابی قالبی است که ذهن ما را تسخیر کرده و ما را از بسیاری از امور مهم غافل میکند. البته که هزینۀ این تونل زنی و غفلت میتواند آنقدر شدید باشد که نتوان با یک دسته گل، پرداخت جریمه یا تماسی برای عذرخواهی جبرانش کرد. گاهی هزینۀ تونلزنی جان افراد است.
اجازه دهید از مثالی که داخل کتاب ذکر شده کمک بگیرم. آتشنشانها را در نظر بگیرید. افرادی ورزیده، فداکار و شجاع که معمولاً از فرهنگ کاری منظم و قانونمندی پیروی میکنند و آمادگی ذهنی بالایی برای انجام ماموریتشان دارند. تصور میکنید دلیل اصلی مرگ آتشنشانان چیست؟ شاید بگویید سوختگی، گازگرفتگی، فروریختن آوار یا چیزهایی شبیه این. اما واقعیت این است که بخش مهمی از مرگ آتشنشانان در مسیر رسیدن به حادثه و به خاطر نبستن کمربند ایمنی روی میدهد. بله نبستن کمربند ایمنی!
اما چطور ممکن است افرادی با آمادگی ذهنی و قانونمندی آتشنشانان چنین کار پیش پا افتادهای را فراموش کنند؟ حقیقت این است که ذهن آنها آنقدر برای آماده شدن، رسیدن، و بررسی روشهای کمکرسانی در طول مسیر تسخیر شده که جایی برای کاری ساده مانند بستن کمربند ایمنی وجود ندارد. در حقیقت «پهنای باندِ» ذهن آنها آنقدر توسط چیزهای دیگر اشغال شده که دیگر جایی برای موردی ناچیز مانند بستن کمربند ایمنی نیز وجود ندارد. آنچه فقر، کمبود و یا کمیابی بر سر ذهن و به تبع آن رفتار ما میآورد بسیار گستردهتر و عمیقتر از چیزی است که تصورش را میکنیم.
احتمالاً حالا تصویر بهتری از ذهنیت کمیابی به دست آوردهاید: تونلزنی روی موضوعی خاص با وجود بالابردن کارایی ما در آن مورد، میتواند به اشغال شدن پهنای باند ذهن و غافلشدن از موارد مهم دیگر منجر شود. اما آیا داستان همینجا تمام میشود. متاسفانه خیر. بگذارید برویم سراغ مشهورترین شکل فقر یعنی فقر مالی. فردی را تصور کنید که به سختی روزگار میگذراند. با نگرانی بدهیهایش میخوابد و با فکر مشکلات هر روزش از خواب بیدار میشود. او به معنای واقعی گرفتار «دام کمیابی» است. ذهنش آنقدر تحت تاثیر مشکلات فعلی است که اصلاً جایی برای برنامهریزی، راههای جایگزین یا تصمیمات بهتر وجود ندارد. شاید از نگاه ناظربیرونی تصمیمات غلط باشد که او را در این دام انداخته، اما شناخت دقیقتر از روانشناسی فقر و ذهنیت کمیابی این احتمال را قویتر میکند که این فقر است که او را مجبور به اشتباه میکند.
اوضاع زمانی برای آن فرد فقیر بدتر میشود که که بدانیم «کمیابی، کمیابی میآورد». یعنی چه؟ درگیر شدن او با دام کمیابی باعث تصمیمات اشتباهی میشود که کمیابی را تشدید کرده و فرد را بیشتر در منجلاب مشکلات فرو میبرد. مثلاً فشار وارد شده به آن فرد فقیر ممکن است او را به سمت تصمیم اشتباهِ دریافت نزول سوق دهد. این تصمیم در بلندمدت مشکلی به مشکلات او اضافه میکند، بخش بیشتری از ذهنش را اشغال میکند و او را به سمت تصمیمات اشتباه بعدی سوق میدهد. این روند او را به «چرخۀ کمیابی» وارد کرده و از او یک «ژانگولرباز» میسازد. چرا ژانگولرباز؟ ژانگولربازها با چند توپ بازی میکنند، ولی تمام تمرکزشان روی گرفتن توپی است که در حال پایین آمدن است، و بعد از ردکردنِ آن توپ باید سراغ توپِ بعدیِ در حال سقوط بروند.
فرد فقیر هم به همین شرایط دچار میشود. او که در چرخۀ کمیابی به دام افتاده تنها میتواند روی مشکل بعدیِ پیش رو تمرکز کند و قدرت هیچگونه پیشبینی یا دورنگری نخواهد داشت. این شرایط تا زمانی ادامه مییابد که تصمیمی اشتباه این زنجیره را پاره کرده و او را در منجلاب مشکلاتش غرق کند، مانند ژانگولربازی که با اولین اشتباهش همۀ توپها را به زمین میریزد.
البته که این شرایط تنها به فقر مالی یا زمانی محدود نمیشود. همانطور که در کتاب میخوانیم هر نوع کمیابی میتواند ذهن ما را تسخیر کرده و ما را به سمت تونلزنی، تصمیمات نادرست، دام کمیابی، چرخۀ کمیابی، ژانگولربازی و نتایج فاجعهبار هدایت کند. نبود دوست و کمبود مواد مغذی همان کاری را با ذهن ما میکند که فقر مالی و کمبود زمان. نکتۀ دیگر این است که این قالب ذهنی کمیابی را علاوه بر فرد میتوان به چارچوبهای اجتماعی و حوزههای کاری نیز نسبت داد. بسیاری از شرکتها با غفلت از اهمیت وجود «جای خالی» به مثابه ضربهگیر، سعی میکنند بیشترین استفاده را از پهنای باند شرکت ببرند غافل از اینکه در چنین شرایطی یک بحران میتواند آنها را به چرخهای وارد کند که برونرفت از آن بسیار پرهزینهتر از فراهمکردن آن جای خالی خواهد بود.
در این میان شناخت بهتر ذهنیت کمیابی و ویژگیهای برجستۀ آن، طرحی را پیش روی ما قرار میدهد که با نگاهکردن به آن و مقایسهاش با شرایط فردی، خانوادگی، کاری و اجتماعیمان میتوانیم نقاطی که درگیر این ذهنیت شده را شناسایی کنیم. این شناخت برونرفت از ذهنیت کمیابی و شکستن چرخۀ آن در حوزههای فردی، خانوادگی، اجتماعی و کاری را سادهتر میکند. البته که برونرفت از چرخۀ کمیابی در هر کدام از این حوزهها راه و روش خود را میطلبد که در کتاب بهتفصیل به آنها پرداخته شده است.
برای شخص من مهمترین نوع کمیابی و اثرگذارترینش همان فقر مالی است و شاید یکی از دلایل انتخاب این کتاب برای ترجمه نیز همین نگاه متفاوتش به این مشکل اساسی بوده است. همیشه بعضیها بودهاند که دوست داشتهاند فکر کنند که فقرا به خاطر تصمیمات احمقانهشان فقیر شدهاند و یا استعداد و توانایی ذهنی کمترشان آنها را به سمت فقر هدایت کرده. اما ذهنیت کمیابی به ما میآموزد که این معادله سوی دیگری هم دارد که اتفاقاً شواهد بسیاری برای اثباتش موجود است. قبولکردن ذهنیت کمیابی باعث خواهد شد که فقر را به عنوان مسئلهای بپذیریم که ذهن را تسخیر کرده و آن را در چرخۀ تصمیمات نادرست گرفتار میسازد. چه بسیار افرادی که استعداد ذاتیشان میتوانست از آنها نقاشان، موسیقیدانان، ریاضیدانان، پزشکان و اقتصاددانانی بیبدیل بسازد اما قالب ذهنی فقر باعث شد تمام پهنای باند ذهنشان درگیر کمبودی باشد که زندگیشان را فرا گرفته. تصور میکنم که مهمترین نکته همینجا نهفته است. شناخت ذهنیت کمیابی و کمک به افراد برای برونرفت از آن میتواند آن افراد و جامعه را به سمت استفادۀ حداکثری از ظرفیتهایشان پیش ببرد.
واقعیت این است که هیچگاه نمیتوان گفت که انسان فقیر، انسانی که با کمبود مواد مغذی روبروست، یا کسی که از نبود همدم رنج میبرد، لزوماً به این دلیل دچار این شرایط شده که تصمیمات غلط و احمقانهای اتخاذ کرده است. واقعیت این است که فقر، کمبود و کمیابی به شکلی ذهن ما را تسخیر و هدایت میکند که ناخواسته به سمت تصمیمات غلط، نامعقول و احمقانه حرکت میکنیم. بله درست است، فقر احمق میکند.